سلام به همه

خيلی وقته که ديگه نمينويسم .......به دلايل کار ...درس....و زندگی ....هر چند خواستن توانستنه .....

 

الان نزديک اخرای ساله و عيد نوروز  ويه تعطيلات حسابی و استراحت دبش ....اگه بشه ميريم يزد و اصفهان ...تا ببينيم چه ميشه .

انشالا سعی می کنم  بيشتر بيام به اميد خدا ......

ايام به کام .....و سال نو نيز پيشاپيش مبارک باد .

خداحافظ

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

زيبايی......عشق .....


هر زني زيباست

...........................................

پسركی از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه می كنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزيزم ، نمی دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه می كند؟ او چه می خواهد؟

پدرش تنها دليلی كه به ذهنش می رسيد ، اين بود : همه ی زنها گريه می كنند ، بی هيچ دليلی

پسرك متعجب شد ولی هنوز از اينكه زنها خيلی راحت به گريه می افتند، متعجب بود

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت می كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه می كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه ای آفريده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگينی زمين را تحمل كند

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتی داده ام كه

حتی اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذيت كنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكی داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت

بتواند از آن استفاده كند

زيبايی يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايی زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

.................................................
 
 
 
 
شب بخير ...............پاينده باشين ........دعا  کنين من و خانمم تو امتحانا موفق باشيم ........
 
البته اشتباه نشه ...من زن ذلیل نیستما.....بله .....
  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

سلام به نيمه دوم زندگی......

سلام  ......سلام به همه دوستای عزيز خودم  و همه اونايی که گه گايی يادی از من ميکردن ..........

اولا خيلی خوشحالم که بازم اومدم که اگه خدا بخواد دوباره شروع به نوشتن کنم .....

اما اين دفعه با يه فصل جديد از زندگی .........ميدونم زمان زيادی از اخرين نوشته من ميگذره و

چه اتفاقهايی که واسه من افتاده و من واستون نگفتم ...... اما مهمترين اتفاق و بهترين اتفاق

که تو اين دوران افتاد ........ اينه که من هم رفتم قاطی مرغا و اينا ...... و هم نامزد کردم و هم

عقد کردم ...از بس که عجله داشتم .............بله داستان غيبت طولانيه بنده قسمت بيشترش به

همين خاطر بود.......و در ضمن بايد بگم که خيلی خوشحالم و نميدونين چه قدر دوسش دارم .....حالا  جزييات و اينا باشه واسه يه روز ديگه ....کم کم ميگم ....... 

بله ديگه اين جورياست ......بله .......

به هر حال اميدوارم که همه دوستای خوب خودم هم مثل من خوشبخت بشن و نيمه دوم زندگی  خودشونو شروع کنن .......

در ضمن پيشاپيش تبريکات صميمانه شما را می پذيرم و تشکر ميکنم ..............

......................................................................................

راستی اين ايام هم که ايام سوگواری سالار شهيدان امام حسين (ع) را به همه بچه شيعه های گل و گلاب تسليت عرض ميکنم و از همه دوستان التماس دعا دارم ..........

اميدوارم که عزاداری های ما مورد قبول اقای ما باشد و ما را نيز در غم خويش شريک بداند ........  انشا ا...

فعلا شب همگی بخير ...........

 سلام بر بر حسین غریب .......

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳

تولد حضرت مهدی به همه شيعيان و دوستداران مبرک باد...


درخت
باد را احساس كرد
و آشفته تر از پيش
تنهايي خود را با او در ميان گذاشت
آسمان غريد كه عشق
ديگر جز تكرار بيهوده ي تنهايي نيست
و به هر دو
اندوه گريست…

فقط براي كسانيكه معني عشقو فهميدن:.............

....................................................................

ديشب جمال رويت تشبيه ماه کردم      تو به زماه بودی من اشتباه کردم

شب بخير.......

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳

هييييييييی .....من اومدم .....دالی

سلام به همه دوستان گلم

حتما می پرسين کجا بودم تا حالا ............باشه ميام زود سر فرصت تعريف می کنم ..

مطمين باشين زود برميگردم ........

شب همه بخير ........

 

 

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳

اندازه ۲ ماه سلام ........

سلام ... صد تا سلام  ... يه سلام به طول ۲ ماه غيبت ....

بله منم بعد از يه غيبت نسبتا طولانی بالاخره دستم بهنوشتن رفت .... نه بابا نميخوام مثه بعضيها کلاس بذارم که ميخوام برم و اينا ...اصلا قيافه من ابن چيزا نميخوره  ..تازه کسی هم اين

جوری به من باج نميده ....

امتحانات هم که مثه يه کوه سنگين که رو دوشم بود تموم شد ... وای که چه خسته شدم ( از بس خودمو کشتم واسه درس   )  فقط خدا کنه که  چيزی نيوفتم .... مخصوصا اين امتحان

اخری  که حسابی می ترسم ازش ...

به همين زودی ۲ ماه گذشت  و اينگار نه انگار که يه فرهادی بوده و شايدم هنوز باشه  کسی سزاغ منو نميگرفت ...اما خوب اشکال نداره ...زندگيه ....

تو اين مدت که نبودم حسابی اتفاقات خوب و بد افتاد ... از عروسی گرفته تا تصادف و غيره ...

اولا که بالاخره اين عموی ما هم رفت خونه بخت و اون اقبال گره خوردش باز شد و همه رو خوشحال کرد ....ديگه اينکه خاله ليلام هم از هلند اومد و اون پسر کوچولوی نازشم همراش

اورد  وای که چه نازه....اسمش يوسف ..وای که چه نازه ...

اره ديگه خالمم با اچه مچه هاش و حاخ اقاش اومدن که يه چند وقتی اينجا تلپ باشن  ...

البته مهمون حبيب خداست ..مخصوصا که خاله خانم باشه .............

بريم سر فوتبال که حسابی تنورش داغه ....يورو ۲۰۰۴  وای که چه توپه ....مخصوصا وقتی ميبينی تيمای که قبلا اسم داشتن حذف شدن ...انگلستان ..فرانسه ...ايتاليا ....

من که دلم خنک شد اينا حذف شدن ....من فکر کنم که پرتغال يا هلند قهرمان بشه چون واقعا

حقشونه  ... الانم که هنوز داره بازيه چک و دانمارک نشون ميده ... تا ببينيم کی حريف يونان ميشه ...وای که چه فينالی بشه اين دفه .....

اون وقت تيم ملی بدبخت ما به برد هايی که ديگه فايده نداره مينازه ...ديگه حالم از هر چی تيم ملی و پرسپوليس و استقلال به هم ميخوره ......

وای که بازيه سويد با هلند اخرش چيييی بود ...و بازيه انگلستان با پرتغال چی بود همين بازی بود که باعث  شد من درس نخونم و امتحان ميانه رو نخوندم .......

ديگه اينشالا سعی ميکنم بيشتر بنويسم فقط  دوباره به حالت نرمال برگردم ... ( حالا کی نرمال بودی  )  .... ببين قرار نشد ديگه من هيچی نميگم شما هم هی چيز به من بندازين ..

قاطی ميکنم ....

خوب ديگه واسه امشب بسه ... خودمم نميدونم چی نوشتم ..اما دوست داشتم فعلا بنويسم تا يه کم خودمو ازاد کنم ....

به اميد موفقيت همه دوستای گله خودم .... شب همگی بخير ...خوب بخوابين ....

 

 ............  بهترين چيز   رسيدن به نگاهی است که از حادثه عشق  تر  است   .........

 همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشیم .....

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۳

هميشه همين طور است ...

با سلام خدمت همه دوستای  گلم  بالاخره بعد از يکماه از حس در اومديم و دارم مينويسم .. 

اگه اين همه دير به دير ميام به خاطر اين درس و مشکلات جانبی اون که دير به دير مينويسم ...

اما به جون خودم  .. اين تنبلی منو دال بر بی محلی و يا بی وفايی نگذارين ... به جون خودم در اولين فرصت به دست اومده سعی می کنم جبران کنم ... مخصوصا دوستانی که منو فراموش نکردن .... راست ميگم ....

ديگه اينکه ايام عيد هم که تموم شد ( خواب بودی خيره ) و گذشت ...محرم صفر هم تموم شد و اينشالا تو اين ايام سوگواری امام حسين (ع) تونسته باشيم خودمونو به راه اون اقا نزديکتر

کنيم و با تمام وجودمون درک کنيم و عمل کنيم ...

ديگه ..اينکه بنزين هم که گرون شد ..و بلافاصله بعدش طبق يه معادله ساده قيمت همه چيز رفت بالا و گرون شد ..و خوشبختانه اين از معدود معادلاتيه که با اوضاع اين جامعه جور در مياد  و هميشه جواب داده .خدا ميدونه اخر عاقبت ما چی ميشه اخرش ...

 

ديگه اين که اين سپاهان هم گندی زد به ياد ماندنی و ابروی ايران هر چند ديگه چيزی ازش نمانده بود ...برد و حالمونو گرفت اون از تيم ملی و اينم از اين ... بحثش نکنم که قاطی

ميکنم ميزنم خودم شل پر ميکنم .......

..............................................................................

امروزم که بارون با حالی اومد و به قول بعضيها وای چه رمانتيک بود ...........

.........................................................................

هميشه همين طور است ، آدم ها آنقدر پست و بی شرم شده اند که

 

 جز به هنگام احتياج ، به سراغ يکديگر نمی آيند ، شادی هايشان

 

را برای خودشان نگه می دارند و غم هايشان را نصیب دیگران

 

میکنند .  هرچند من هم از اين ها هستم ...

 

ای کاش خنديدن را ياد بگيريم و بيش از آن خنداندن را .

 

ای کاش ياد بگيريم شادی هايمان را با هم تقسيم کنيم !

 

ای کاش گوش های خوبی برای هم باشيم ...


ای کاش آن وقت که می توانيم مفيد باشيم به سراغ هم بياييم ...

.................................................................

اميدوارم که همه  به خاطر اون چيزی که هستيم همديگه رو دوست داشته باشيم ..و خودمون از قيد ظواهر زندگی خلاص کنيم .....

با ارزوی شادی و موفقيت واسه همه دوستای خوبم .

راستی اگه من دير به دير ميام اما می دونم که شما دوستای گلم پيش من هستين و منو فراموش نميکنين .

پس ممنون و شبه همگه بخير .......(دعا واسه مريضا يادتون نره )  ممنون .

 

 

 

 

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۳

سال نو همراه با عشق ...

عشق طاهر

 

 

شبی پسر کوچکمان  یک برگ کاغذ به مادرش داد . همسرم که در حال اشپزی بود دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . او با خط بچگانه نوشته بود :

 

صورتحساب

کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار

مرتب کردن اتاق خوابم  1 دلار

مراقبت از برادر کوچکم  3 دلار

بیرون بردن سطل زباله  2 دلار

     نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم  6 دلار

 

جمع بدهی شما به من  :  17 دلار

 

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد  جند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را

:  برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت

 

بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی " هیچ .

بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و دعا کردم  " هیچ .

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تاتو بزرگ شوی  " هیچ .

بابت غذا نظافت  تو و اسباب بازی هایت  " هیچ .

 

.و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است .

 

وقتی پسرمان ان چه را که مادرش نوشته بود خواند  چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد  گفت : مامان .....دوستت دارم  .

 

 

!!!!!!انگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت  : قبلا به طور کامل پرداخت شده !

 

...............................................................................

 

سلام به همه دوستان گلم .... سال نو مبارک ....عيدتون مبارک و به قولی دمبتون سه چارک ...

شرمنده که نشد زودتر بنويسم .. اخه من تو کف اون روز طلايی بودم و تازه از حس در اومدم ..

بله .. جاتون خالی عيديه رفتيم اصفهان هم ديدار هم تفريح و  حسابی خوش گذشت ...هر چند بعضی از اين بچه اصفهانيها مارو قاليدن اما مهم نيست .   به قولی هنر برتر از گوهر امد پديد ....

بله تو چاق سلامتی بوديم ... اينشالا سال نو واسه همه عزيزان  سالی خوف و توفف باشه ....

و سال ۸۴ را نه ببخشيد سال ۸۳ رو با موفقيت و شادی شروع کنن ...ان شا ا..

خوب شما کجا رفتين ؟ خوش گذشت  ؟ پس سوغاتی من کو ؟ خيلی بی معرفتين .....

اينگار زيادی دارم چرت ميگم نه .. !!!!

در باره متن بالا حتما ميگين بابا کو تا رو ز مامان بابا  ... اما بگم که عشق روز خاصی نداره که بخايم واسش زمان بگذاريم ...

من وقتی داشتم اين متن ميخوندم اين قدر احساساتی شدم که شايد باور نکنيد ..اشک تو چشمام حلقه زد ....و بد جور روم تاثير گذاشت ....

بماند چرا ؟ اما اميدوارم  دل پاک تو  اين دنيا باشه که بتونه سادگيو و پاکی اين احساس رو درک کنه ....

کاشکی به همين راحتی بشه به ادما بگيم دوست دارم .....چرا نميگيم اونو از خودمون بايد بپرسيم ... چون واقعا خيلی وقتا حتی زحمت  گفتن دوست دارم رو به خودمون نميديم .....

حتی به عزيزای خودمون  ..( البته يکی هم به من بگه ) ....

..............................................................................

خوب ..شبه همگی بخير ... و به اميد سلامتی همه عزيزان .......پاينده باد ايران .

 سال نو مبارک ...

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۳

روز ۲۶ اسفند بر همگان مبارک باد .....

ولنتاين يا ؟

با عجله از خيابون رد شد. آخه ساعت 2 با بهترين كسي كه تو زندگيش ميشناخت قرار داشت.ساعت چند بود؟ 1:45 اي واي داشت دير ميشد ؛ بايد عجله ميكرد با سرعت سوار تاكسي شد دو نفر كنارش نشسته بودن با يه نگاه عاقلانه داشتن تو دلشون بهش ميخنديدن ولي اون هيچ اهميتي نميداد اونا كه عاشق نشدن اونا كه طعم روز ولنتاين رو نچشيدن .آره امروز ولنتاينه و اون داشت ميرفت ديدن دختري كه هميشه تو زندگي دنبالش ميگشت.ياد آشناييشون افتاد اونم واسه خودش ماجرايي داشت با يه دعوا با يه برخورد با يه تصادف ! زد زير خنده مسافراي كنار دستش داشتن زير چشمي نگاش ميكردن .يادش اومد پارسال وقتي داشت با دوچرخه از خيابون ميگذشت سر يه خيابون يه دفعه دختره بي هوا اومد تو خيابون و بهم خوردن دختره خورد زمين و دستش شكست. چه دعوايي با هم كردن دختره هرچي دلش ميخواست بهش ميگفت .همين ماجرا باعث شد كه آدرس خونه دختره رو پيدا كنه و …
يه دفعه به خودش اومد ساعت 1:58 بود تقريبا رسيده بود با عجله كرايه تاكسي رو حساب كرد وقتي از تاكسي پياده شد اونور خيابون ديدش يه اشاره كوچيك بهش كرد اونم خنديد. همه چيز رو فراموش كرده بود بسته كادو شده و شاخه گل رو محكم گرفت تو دستش و پريد وسط خيابون كه يه دفعه…
رفت هوا و با سر خورد زمين . ماشين بهش زده بود
دختره شوكه شده بود مات و مبهوت داشت به صحنه نگاه ميكرد يه دفعه شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن. ديگه حال خودشو نفهميد غش كرد و افتاد…
چند ساعت گذشت . چشماشو باز كرد باورش نميشد پسره روبروش بود و با نگراني داشت نگاهش ميكرد. زد زير گريه پسره گفت : بابا من سالمم همش يه نمايش بود گفتم امروز يه هديه غير منتظره بهت بدم
دختره هنوز موضوع رو درست متوجه نشده بود . پسره ادامه داد : اون موقع كه من از تاكسي پياده شدم و پريدم تو خيابون اون ماشينه بهم زد اينا همش نقشه بود
-آخه چه جوري؟
پسره رفت دم گوش دختره و تو گوشش ماجرا رو تعريف كرد
-خيلي لوسي اين چه شوخيه بي مزه اي بود ؟ داشتم از ترس ميمردم . ديگه دوست ندارم
-ببخشيد ميخواستم يه جوري سورپريزت كنم

بلند شد و از اتاق رفت بيرون. دختره شروع كرد به صدا كردن يه دفعه در باز شد و پدر و مادر دختره وارد اتاق شدن
-مامان اون پسره كه الان از اتاق رفت بيرون رو صدا كنين بياد تو
-كدوم پسره ؟ حالت خوبه دخترم؟
-الان رفت بيرون شما چطور نديدنش
-هيچكس نرفت بيرون حالت خوب نسيت دخترم تو اين چند روز خيلي سختي كشيدي ميدونم ؛ پرستار…
دختره شروع كرد به گريه كردن
-پس راست بود اون واقعا مرده؟
-كي مرده دخترم ؟ تو چند روز بود كه گم شده بودي امروز به ما اطلاع دادن تورو تو يه خونه مخروبه حوالي رودهن پيدا كردن ما خيلي نگرانت بوديم
-خونه مخروبه؟ من فقط حالم بد شد غش كردم دو ساعت نشده
-پرستار…
-به خدا حالم خوبه شما چرا اينجوري ميكنين
-دخترم آروم باش بذار خانم پرستار آمپول رو بزن

دختره حس كرد كسي داره تكونش ميده يواش يواش چشماشو باز كرد
-چي شده چرا غش كردي؟
-بازم تويي اينبار چه كلكي ميخواي سوار كني؟
-من ؟ حالت خوبه ؟ مگه منو نديدي از اون ور خيابون دست تكون دادم تا اومدم اينور يه دفعه غش كردي و افتادي زمين

-پاشو بريم ببين امروز چه هديه اي واست گرفتم
-برو كنار حتما اينم باز يه نمايشه ها؟
-نمايش كدومه ؟ چرا اينجوري شدي؟ يادت رفته امروز واسه چي قرار گذاشتيم مثلا ولنتاينه

پسره دختره رو بلند كرد يه ابميوه واسش خريد هديه رو بهش داد حالش داشت بهتر ميشد
-راستي تو امروز چرا اينجوري شدي ؟
-ولش كن زياد مهم نيست
-امروز ميخوام ببرمت يه جاي خوب
-كجا؟
-يه خونه قديمي نزديكاي رودهن خيلي جاي باصفائيه
-واسه چي بريم؟
-بابا الان اونجا پره برفه ميريم يه خورده برف بازي ميكنيم يه چايي و نهاري هم ميخوريم برميگرديم . خونه پدر بزرگ مرحوممه
-ولي…
-ولي نداره ماشينش هم با من . زودي ميريم و بر ميگرديم

پسره قفل در رو باز كرد
-ببين از اون ور يه صداهايي مياد
-صدا مياد ؟
-آره
-تا من دارم ماشينو ميارم تو برو ببين چه خبره فكر نكنم چيزي باشه خيال برت داشته
-دختره رفت پشت ساختمون يه دفعه پدر و مادرشو ديد چند تا پليس هم اونجا بود
-مامان ! بابا ! شما اينجا چكار ميكنين؟
-خانم! شما بازداشت هستين
-براي چي؟
-شما به اتهام ارتكاب قتل عمد آقاي … دستگير هستيد
-اشتباه شده من الان با اون اومدم اينجا ؛دمه دره
-مامور هاي ما دمه در واستادن هيچ كس اونجا نيست
پدر و مادرش اشك ميريختن

-باور كنيد اشتباه شده من الان با اون اومدم اينجا

خانم شما ميتونيد جسد مقتول رو ببينيد تو دستش اين نوشته بود

“ مهربونم… منو ببخش كه قصد داشتم يه تو خيانت كنم… منو ببخش واسه افكار شومي كه تو سرم بود… حالا هم كه منو زدي ناراحت نيستم…. حقم بود… منو ببخش…. راستي ولنتاين مبارك…. ”

 

.............................................................

اينم يه جورشه ديگه ......

من که خوندم خوشم اومد شما رو نميدونم ..!!!

.................................

عاشورا و تاسوعا هم گذشت .......

از امروز ۸ روز ديگه مونده به اخر سال و چه عمری ... مثه باد ميگذره لامسب ....

اينگار اين يه ساله يه روز بوده ..نميدونم .. اما با تمام وجود بی برکتی عمر رو دارم احساس ميکنم ..

راستی ميدونين چيه ....؟    روز ۲۶ اسفند به نظر من و خيلی از بزرگان روز بزرگيه ....

تا اونجايی هم که ميدونم اين روز در تاريخ قديم هم پيش بينی شده بوده ...از کتاب فردوسی گرفته تا ....تاريخ بيهقی و غيره ....

بله اين روز بزرگ و عزيز و گرامی ....روز تولد نوزادی  بزرگ به اندازه يک هندونه و همون سنگينی تقريبا ..پا به عرصه هستی نهاد تا جهانيان را با ورود خويش در حيرت فرو برد ....

و با ورودش مردم به مدت ۱۳ روز در شادی و نشاط به سر برند  و به خاطر اين قدم نو رسيده

شاد باشند .....

بله در اين روز فرهاد   ( کوهکن .. عشقی .... وغيره ) به دنيا امد ...... هورااااااااااااااااااااااااا

تولدم مبارک ..... خوب بعد از اين همه تحويل گرفتن  ( خوب مگه جيه )  ...حالا اين پسر اجق وجق بزرگ شده و اکنون اندی سال داره  ( خوب نميخوام بگم مگه چيه )   و هنوز زندست ..

بزنين به در و تخته ....حالا ميخوام فکر کنم تو اين اندی سال چه خدمتی به خودم و اين زندگی کردم ...فکر ....

بله اينم از اين داستان که گفتم  ...شبه و ساعت ۳ نيمه شبه و من دارم از خواب غش ميکنم .

دلم ميخوا خيلی حرف بزنم اما حرفم نمياد ... چرا ...؟؟   نميدونم ....

به هر حال فعلا با اجازه و شب همگی بخير ... رخست ....

زت زياد  ( تریپ لاتی )

 

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢

ايام شهادت سالار شهيدان تسليت باد...

سلام خدمت همه دوستای گلم

فردا اولين روزاز ماه محرم  ...

دلم ميخواست چيزی در اين باره بنويسم اما متاسفانه چيزی به نظرم نميرسه يا شايد هم من در اين حد نباشم که بخوام در اين مورد چيزی بنويسم ...

اما چيزی که بهش اطمینان دارم  اينه که ميدان جنگ روز عاشورا   ميدان عشق بود .

و همه ياران امام حسين و از جمله خودشان همه عاشق  و محکم ترين سلاح و قويترين سلاحشان همين عشق بود ....

.......................................................

من هم به نوبه خودم اين ايام عزيز را به همه دوستاران و شيعيان  ان حضرت تسليت ميگم

اميدوارم که همه ما از دوستاران و عشاق ايشان باشيم ..

راستی به خاطر احترام به اين ايام و مخصوصا امام حسين (ع) اهنگ بلاگ فعلا قطع ميشه ..

شما هم اگه دوست داشتين اينکارو بکنين .ممنون ميشم ..

شهادت مظلومانه امام حسین (ع) را تسلیت میگویم .

 

اينم تقديم به همه عاشقان ...(البته از جايی کش رفتم به کسی نگين..)

شب همگی بخير ......

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢

حمام !!!!!!!!!!!

سلام دلم ميخواد بنويسم

اما اينگار اين پرشين بلاگ با من سر ناسازگاری داره هر موقع ميخواستم بيام يه چيزی بنويسم هی ارور ميداد  ولی امشب اينقدر وايسادم تا خودش از رو رفت .

اره . بعضی وقتا خيلی دلم ميخاد بنويسم اما وقتی که ميخوام شروع کنم نصف بيشتريش يادم ميره .

به هر حال اين دفعه يه متن جالب دستم رسيد که تا حدی خنده دار و شايدم واقعی باشه اما من وقتی اولين بار خوندم خيلی خندم گرفت  .

البته بی ادبی نباشه !!!

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٢

من امدم و ای کاش...........

به عرض سلام خدمت همه دوستای گلم....

شرمنده که دير اومدم و دير مينويسم تازه از حس و حال امتحانا در اومدم واسه همين يه مدت منگ بودم .....

به هر حال امتحانا با هر جون کندنی بود تموم شد و به خير گذشت ... بدک نبود اين دفعه بهتر خوندم نسبت به سالای قبل ....حالا اين دفعه دعا کنين قبول شم ..... هر چند اين دفعه هم از تکنيکای فوق پيشرفته استفاده شد ( تقلب ) اما اکثرا خودم خونده بودم و اينو به عنوان تير اخر گذاشته بودم...

.............................................................................................

يه چيزه ديگه که ميخواستم بگم اينه که چند روز پيش رفتيم دنبال دختر خالم که بعد از سه

چهار سال امده بود .ساعتای ۳ صبح بود که اومدنا و تو سالن يه فيلم هندی بازی کرديم

( يه چيزی تو مايه های گريه و اينا ...) بالاخره ساعت ۵ اومديم بيرون ...و نخود نخود هر که رود خانه خود ....

بعدشم جاتون خالی رفتيم ديديم يک حليم فروشی بازه و يهو يه لشکر ريختن تو مغازه يارو

حليميه هم که هم هول کرده بود و هم خوشحال سريع خودشو جمع جور کرد ...خلاصه جای همگی خالی خيلی چسبيد و خاطره شد واسم .......

اينم يه خاطره خرچنگ غورباقه ای ....

در ضمن از اين به بعد سعی ميکنم به همه سر بزنم و زودتر بنويسم و از همه کسانی که منو نفراموشيدن ممنونم ...

يهچيزه ديگه اينکه از مريم خانم هم تشکر ميکنم که منت بر من گذاشتن و تو اين مدت که نبودم جای من نوشتن ( به اجازه کی ؟ نميدونم ) بازم ممنون

 ......................................................................................................

هميشه همين طور است ، آدم ها آنقدر پست و بی شرم شده اند که

جز به هنگام احتياج ، به سراغ يکديگر نمی آيند ، شادی هايشان

را برای خودشان نگه می دارند و غم هايشان را نصیب دیگران

میکنند . هرچند من هم از اين ها هستم ...

ای کاش خنديدن را ياد بگيريم و بيش از آن خنداندن را .

ای کاش ياد بگيريم شادی هايمان را با هم تقسيم کنيم !

ای کاش گوش های خوبی برای هم باشيم ...

سبز خرم و پاينده باشين ..... شب بخير ...


ای کاش آن وقت که می توانيم مفيد باشيم به سراغ هم بياييم ...

 

 شب بخير.....سبزو خرم و پاينده باشيد.......!!!

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢

نرگس....!!!

سلام....خوبيد.؟

آخييييييييی........چه قدر دلم برای وبلاگ نوشتن تنگ شده بود...!البته من صاحب وبلاگ نيستم..اما خوب چون وبلاگما ترکديده و آقا فرهاد هم فعلآ در گير امتحان و البته لطف داشتن اين دفعه من براتون مينويسم.......!!!البته خوب...به خوبی خودش نميشه اما اين دفعه ما رو ببخشيد..!

من اين داستان رو خيلی دوست دارم...شايد خيلياتون خونده باشيد اما خوب نوشتم تا بقيه هم بخوانن .... اميدوارم خوشتون بياد...

                       .........................................................

نرگس......

کيمياگر افسانه نرگس را می دانست....جوان زيبای که هر روز می رفت تا زيبای خود را در يک درياچه تماشا کند.چنان شيفته می شد که روزی به دون درياچه اوفتاد و غرق شد.در مکانی که از آن جا به آب افتاده بود گلی روييد که که نرگس ناميدندش...!

اما اسکاروايلد داستان را اين گونه به پايان نمی برد

مگفت هنگامی که نرگس مرد اوريادها-الهه های جنگل-به کنار درياچه آمدند که از درياچه آب شيرين به کوزه ای سرشار از اشکهای شور استحاله يافته بود.

اوريادها پذسيدند:(چرا ميگری؟)

درياچه گفت :(برای نرگس می گريم)

اوريادها گفتند:(آه....شگفت آور نيست که برای نرگس می گری...)و ادامه دادند:(هر چه بودبا آنکه همه ما همواره در جنگل در پی او می شتافتيم تنها تو بودی که فرصت داشتی که از نزديک زيبای او را تماشا کنی)

درياچه پرسيد:(مگر نرگس زيبا بود؟)

اوريادها شگفت زده پاسخ دادند:(کی ميتواند بهتر از تو اين حقيقت را بدان؟هر چه بود  هر روز در کنار تو می نشست)

درياچه لختی ساکت ماند.سرانجام گفت:

-- (من برای نرگس ميگريم اما هرگز زيبای او را در نيافته بودم.)

(برای نرگس ميگريم چون هر بار که از فراز کناره ام بر روی من خم می شد. می توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبای خودم را ببينم.)

کيمياگر گفت:( چه داستان زيبای.)

                         ...........................................................

 

قشنگ بود......نه.؟من که خيلی دوسش دارم.

خلاصه ديگه ببخشيد...!

موفق و شاد و خوش باشيد..

                                            مريم

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٢

محبت ....

محبت يعني: بر پاييز گريستن، با چشم بسته دنيا را ديدن، شب را چشيدن، سكوت كردن.

محبت يعني: بر گذشته اشك ريختن، عشق را يادآور شدن، دستهاي باد را به گرمي فشردن وباران خنديدن، آسمان را به خدا واگذار كردن.

محبت يعني: تپش قلب دو عاشق، يعني شمارش نفسهاي معشوق، يعني جان دادن، يعني گرماي دست دو دلداده .

كجاست محبت؟ چرا نمي آيد؟

من منتظرم ؛ بيا...

پائيز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون اشك دل است
اشك را دوست دارم چون گواه دل است
دل را دوست دارم چون محبت را به من اموخت
محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم
و تو را دوست دارم بي آنكه بدانم چرا؟
و حالا تو به من بگو چرا؟؟

نمي خواهي بداني از چه گريانم
نمي خواهي بخواني راز پنهانم ز چشمانم
نمي بيني پر از آتش شده شعرم
نمي پرسي دليل آه سوزانم
گمانم خوب مي داني پر از دردم
ميان شعله ها ، اما چنين سردم
تو مي داني كه هرگز من نخواهم گفت
و راز عشق را در سينه خواهم سُفت
به يادت هست؟
من و تو در غروبي تيره و غمگين
به يك لحظه همه ترديد را يك سو نهاديم و
سخن آغاز كرديم و دوباره باز
لب ها را چو دل هامان فرو بستيم
كه تا آن ديگري باشد
كه از رازش سخن گويد
نمي ديديم روزي مي رسد ديگر
براي راز دل گفتن بسي دير است….

دير است؛دير

..................................................................................

با عرض شرمندگی به علت امتحانات فعلا چند روزی  نميتونم زود زود بنويسم ..

پس  اگه لطف کنين واسم دعا کنيد تا از اين امتحانام سر بلند بيرون بيام .....

 

به اميد اينکه همگی تو امتحانای زندگيمون سر بلند باشيم ....

پاينده باشيد .

 

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

قاصدک و عشق ........

 

قاصدک

انگار براي عاشقي آفريده شده.يا نه!!!!براي رسوندن خبري از عاشقي به معشوقي

يا از معشوقي به عاشقي....
قاصدک رو گرفتم اين بار هيچ خبري با خودش نداشت اما نذاشتم بي خبر بره
تو گوشش زمزمه کردم و او نو به دست باد سپردم......

قاصدک نرفته برگشت و گفت:
شونه هاي من براي رسوندن اين خبر ضعيف هستن. اين خبر سنگينه و اين عشق بزرگ.
گفتم برو.........
قاصدک به فکر فرو رفت بعد لبخندي زد و گفت:
از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانيه , راهي از رنج و عشق و صبوري
و هر کسي به اين راه اشنا نيست
پس عاشق اون کسي باش که جواب عشق
رو خوب بده.....

عاشق يک عاشق باش

................................................................................

سلا م به همه دوستای گلم .....

خواستم از خودم بنويسم اما ديدم اين متنه خيلی به دلم نشسته منم که همه ميدونن

عشقيم .... اينو نوشتم .

ديگه اينکه چند روز ديگه سال نو ميلادی ميشه و کريسمس مبارک ...

امروزم يکی واسه خودش جشن گرفته بود که من امروز به دنيا اومدم غافل از اينکه

تولدش روز جمعه است و مردم گذاشته سر کار   ....به هر حال خوش باشه ...

......................................................................................................................

تهرانم کم کم داره زور ميزنه که برفاش بياد اما يه کم مياد بعد هم که ....... اما امسال هوا

خيلی مزخرف شده معلوم نيست چی به چيه ...    اينم از عواقب بد شدن ادماست ...

راستی صدام خوشگله رو هم که همه ديدين گرفتن  ( خواب بودی خيره خوب شد گفتم )

قيافش هم خيلی مظلوم شده بود ادم دلش می سوخت ...   حالا بين خودمون باشه يکمی

به احوندای خودمون شبيه شده بود.

کافی بود لباس مبدل بپوشه .........( يکی بگه بچه تو رو چه به سياست )

به هر حال اميدوارم زمستون خوبی داشته باشيم و عوض اينکه هوا سرده دلامون گرم باشه

گرم گرم ........

شب همه گی بخير و موفق باشين  .........( به قول خودم جيش .. بوس ... لالا ...)

...................................................................................

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند           نياز نيم شبی دفع صد بلا بکند

طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک                 چو درد در تو نبيند که را دوا بکند ؟

 

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ،۱۳۸٢

پشت دريا

 

پشت دريا

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب،
دور خواهم شد از اين خاك غريب.
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدا كند.
قايق از نور تهي
و دل از آرزوي مرواريد ،
همچنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا – پرياني كه سر از آب بدر مي‌آرند.
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور بايد شد. دور».
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي ، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور
شب سرودش را خواند، نوبت پنجره‌هاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دريا شهري است.
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري
مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا مي‌شنود.
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.
پشت دريا شهري است.
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان
است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.
پشت دريا شهري است!
قايقي بايد ساخت

 

...........................................................................................

سلام به همه دوستای گلم ........

حتما ميگين چقدر بی وفا و تنبل و.....  قبول دارم قبول دارم  ..........

اما خوب بازم اومدم و نوشتم شرمنده که به خيلياتون سر نزدم ........

دلم واسه نوشتن يه ذره شده بود اما دست دلم به نوشتن نميرفت ....هر چند هر وقت مينويسم دلم خالی ميشه اما چه کنم ...!!! فرهاد عشقيه ديگه !!!!!!!!!

زمستونم شروع شده و کم کم تهران هواش داره حسابی سرد ميشه .وای که چقدر من از سرما بدم مياد چون خيلی سرماييم ..اما برعکس از برف و بارون خوشم مياد خيلی ....

نميدونم چرا بعضی وقتها روزها واسم يکنواخت ميشه و همين بيشتر دلم ميگيره ....

اما هميشه خودم اميدوار ميکنم  که تا شقايق هست زندگی بايد کرد ... ( اگه اين جمله نبود چی ميگفتم )   

خوب انشاا.. سعی ميکنم بيشتر بنويسم  ...

شبتون بخير و موفق باشين ..

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢

اندرزهای حکيمانه .........

اندرزهاي کوچک زندگي

1- روز تولد ديگران را به خاطر داشته باش.
2- حداقل سالي يکبار طلوع آفتاب را تماشا کن.
3- براي فردايت برنامه ريزي کن.
4- از عبارت«متشکرم»زياد استفاده کن.
5- بدان در چه وقت باید سکوت کنی.
6- زير دوش آب براي خودت آواز بخوان.
7- احمقانه رفتار مکن.

8- براي هر مناسبت کوچکي جشن بگير.
9- اجناسي که بچه ها مي فروشند را بخر.
10- هميشه در حال آموختن باش.

11-آنچه مي داني به ديگران بياموز.
12- روز تولدت يک درخت بکار.
13- دوستان جديد پيدا کن اما قديميها را از ياد مبر.
14- از مکانهاي مختلف عکس بگير.
15- راز دار باش.

16- فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موکول نکن.
17- به ديگران متکي نباش.
18- هيچ وقت در مورد رژيم غذاييت با کسي صحبت نکن.
19- اشتباه هايت را بپذير.
20- بدان که تمام اخباري که مي شنوي درست نيست.
21- بعد از تنبيه بچه هايت , آنها را در آغوش بگير و نوازش کن.
22- گاهي براي خودت سوت بزن.
23- شجاع باش , حتي اگر نيستي وانمود کن که هستي , هيچکس نمي تواند تفاوت بين اين دو را تشخيص دهد.
24- هيچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
25- به کسي کنايه نزن.
26- از بين کتاب هايت آنهايي را امانت بده که بازگشتشان برايت مهم نباشد.
27- به بچه هايت بگو که آنها فوق العاده اند.
28- هرگز به همسرت خيانت نکن.
29- سعي کن هميشه خيلي هوشيار باشي , شانس گاهي اوقات خيلي آرام در مي زند.
30- هميشه ساعتت را پنج دقيقه جلو بکش.

۳۱-کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن شاید تنها داروی او باشد
۳۲-وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن آنها برنده شوند
۳۳-هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نامفهوم نگذار
۳۴-وقت شناس باش
۳۵-از افراد ناشایست دوری کن
۳۶-در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش
۳۷-اصالت داشته باش
۳۸-هیچ وقت به سیاستمداران اعتماد نکن
۳۹-از حدی که لازم است مهربانتر باش
۴۰-وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن
۴۱-بهترین دوست همسرت باش
۴۲-تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ایی شغل فعلیت را از دست مده
۴۳-سعی کن مفید ترین و با احساس ترین آدم روی زمین باشی
۴۴-از کسی کینه به دل نگیر
۴۵-برای تمام موجودات زنده ارزش قاول شو

۴۶-شکست را به راحتی بپذير.
۴۷- وقتی پيروز شدی فخر فروشی نکن.
۴۸- خودت را در گير مسائل بی اهميت نکن.
۴۹- هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می آيد.
۵۰- هميشه به قولت وفادار باش.
۵۱- تا می توانی جدايی ها را به وصل تبديل کن.
۵۲- عادت کن که هميشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سرحال نشان دهی.
۵۳- زندگی را سخت نگير.
۵۴- هيچ وقت قمار بازی نکن.
۵۵- وقتی با کار سختی روبرو شدی به خودت تلقين کن که شکست غير ممکن است.
۵۶- از وسايلت به خوبی محافظت کن.
۵۷- انتظار نداشته باش که پول برايت خوشبختی بياورد.
۵۸- برای تغيير دادن ديگران بيش از اين تلاش نکن.
۵۹- هميشه خوش ظاهر و شيک پوش باش.
۶۰- پلها را از بين نبر شايد مجبور شوی بار ديگر از رودخانه عبور کنی.

61- خودت را دست کم نگیر.
62- متواضع و فروتن باش.
63- در ماشینت را همیشه قفل کن.
64- قدرت بخشندگی را از یاد مبر.
65- نسبت به مردمی که به تو می گویند خیلی صادق و بی ریا هستی محتاط باش.
66- دوستی های قدیم را دوباره تازه کن.
67- سعی کن زندگی همواره برایت پیام داشته باشد.
68- کتاب مورد علاقه ات را برای بار دوم بخوان.
69- طوری زندگی کن که روی سنگ قبرت بنویسند: شخصی که از هیچ چیز در زندگیش پشیمان نبود.

70-بدان در چه وقت باید سکوت کنی.

 

 

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٢

سايه ......

سايه ای زير نور ماه

 سايه‌ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ كرد و گفت: من‌ هيچي‌ نيستم. هيچي.
هيچي
كه‌ هيچي‌ نبود با تعجب‌ شنيد و گفت: ولي‌ او يك‌ سايه‌ است‌ اين‌ منم‌ كه‌ هيچي‌ هستم. هيچي‌ يعني‌ هيچي.
سايه‌ زمزمه‌اي‌ شنيد و نشنيد ولي‌ گفت: لااقل‌ هيچي، هيچي‌ است. من‌ حتي‌ هيچي‌ هم‌ نيستم.
هيچي‌ فكر كرد كه‌ سايه‌ راست‌ مي‌گويد پس‌ بالاخره‌ من‌ يك‌ چيزي‌ هستم. من‌ هيچي‌ هستم. و كمي‌ خوشحال‌ شد.
تنهايي
كه‌ داشت‌ از آن‌طرفها رد مي‌شد پيش‌ سايه‌ آمد و زير سايه‌ نشست‌ و گفت: تو يك‌ چيز ديگر هم‌ هستي. تنها.
سايه‌ احساس‌ تنهايي‌ كرد و گفت: من‌ هيچي‌ نيستم‌ يك‌ سايهِ تنها هستم.
سايه‌ خيلي‌ غمگين‌ شد. غمگيني‌ انگار مويش‌ را آتش‌ زده‌ باشند. حاضر شد و با صداي‌ بغض‌آلودي‌ پرسيد: تو غمگيني.
سايه‌ گفت: خيلي‌ خيلي‌ غمگينم. من‌ يك‌ سايه‌ام‌ كه‌ هيچي‌ نيستم‌ فقط‌ تنها و غمگينم‌ ولي‌ چرا من‌ بايد اين‌قدر تنها و غمگين‌ باشم.
از اينكه‌ تنها و غمگين‌ بود عصباني‌ شد.
عصبانيت‌ در را باز كرد و شترق‌ اين‌طرف‌ و آن‌طرف‌ كوبيد و فرياد كشيد. اَه‌ حالم‌ به‌هم‌ خورد. اين‌ ديگر چه‌ بساطي‌ است؟ اصلا" خوشم‌ نمي‌آيد!
خوشي‌ پريد توي‌ سايه‌ و گفت: خوشت‌ نمي‌آيد كه‌ نيايد من‌ از همه‌چيز خوشم‌ مي‌آيد.
عصبانيت‌ غرغر كرد و خودش‌ را كنار كشيد تا تنش‌ به‌ تن‌ خوشي‌ نخورد وگرنه‌ تنش‌ مورمور مي‌شد. چون‌ خوشي‌ زيادي‌ خنك‌ و نرم‌ بود ولي‌ خوشي‌ عمدا" به‌ او تنه‌ زد و نشست.
سايه‌ گفت: من‌ هيچي‌ نيستم. فقط...
هيچي‌ غرغر كرد و گفت: بروبابا! حواست‌ كجاست‌ تو الان‌ تنها و غمگين‌ و عصباني‌ هستي. پس‌ بيخودي‌ اسم‌ مرا نبر. و قهر كرد و رفت.
خوشي‌ خنديد و گفت: تازه‌ من‌ هم‌ اينجا هستم. و باز به‌ عصبانيت‌ تنه‌ زد.
عصبانيت‌ مورمورش‌ شد و سايه‌ خنده‌اش‌ گرفت‌ يك‌دفعه‌ فضولي
يواشكي‌ سرك‌ كشيد و گفت: از اينجا سروصدا مي‌آيد. چه‌ خبرست؟
تنهايي‌ گفت: واي‌ باز اين‌ پيدايش‌ شد. اصلا" حوصله‌اش‌ را ندارم.
عصبانيت‌ گفت: من‌ هم‌ همينطور فضولي‌ خيلي‌خيلي‌ فضول‌ است.
فضولي‌ پريد توي‌ سايه‌ و خودش‌ را چسباند به‌ خوشي‌ و گفت: بي‌تربيت‌ نباشيد من‌ يك‌ اسم‌ قشنگتر هم‌ دارم‌ كه‌ كنجكاوي
است. بهتر است‌ مرا كنجكاوي‌ صدا كنيد و همه‌ با هم‌ برويم‌ بيرون. مثل‌ اينكه‌ آنجا خبرهايي‌ هست. صداي‌ قشنگي‌ مي‌آيد. گوش‌ كنيد.
خوشي‌ گوش‌ داد و گفت: فهميدم! اين‌ صداي‌ شادي
خواهر دوقلوي‌ من‌ است. دارد مي‌زند و مي‌خواند و مي‌رقصد باز براي‌ خودش‌ عروسي‌ گرفته‌ است.
سايه‌ رو به‌ كنجكاوي‌ كرد و گفت: بياييد برويم‌ ببينيم‌ چطور شادي‌ براي‌ خودش‌ عروسي‌ گرفته‌ است.
غمگيني‌ رو به‌ تنهايي‌ كرد و گفت: من‌ كه‌ نمي‌آيم‌ حوصلهِ عروسي‌ ندارم.
تنهايي‌ گفت: من‌ اگر بيايم‌ مي‌ميرم، عروسي‌ عزاي‌ من‌ است. ولي‌ سايه‌ بلند شد و دويد و غمگيني‌ و تنهايي‌ همانجا ماندند.
شادي‌ زير آفتاب‌ داشت‌ مي‌زد و مي‌رقصيد مي‌دويد و مي‌خنديد. عصبانيت‌ گفت: اَه‌ اين‌ ديگر از خوشي‌ هم‌ بيشتر لج‌ مرا درمي‌آورد. من‌ هم‌ برمي‌گردم‌ اصلا" مي‌روم‌ يك‌ جاي‌ ديگر.
سايه‌ خودش‌ را به‌ شادي‌ رساند و همراه‌ با خوشي‌ و كنجكاوي‌ دست‌ او را گرفت‌ و با او زير باران‌ توي‌ برف‌ توي‌ آفتاب‌ و يك‌ شب‌ پر ستاره، حتي‌ يك‌ شب‌ ابري‌ و بي‌ستاره، دويد و خنديد و شادي‌ كرد و بازي‌ كرد.
سايه‌ شبيه‌ دختري
شده‌ بود با موهاي‌ فرفري‌ و كوتاه‌ و پيراهن‌ زرد زرد

 

....................................................................................

سلام به همه يوستای گلم ...

نماز روزه هاتون قبول باشه  و اميدوارم منم تو دعا هاتون فراموش نکنين ...

زاستی اين متنه شايد تکراری باشه اما چون ديدم قشنگه گفتم شايد خوندنش خالی از لطف نباشه ........

به اميد امدن روزهای خوب .........

علی گونه باشيم و همه جا علی را الگوی راه قرار دهيم ........شب بخير

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

چگونه ساديسمسی باشيم !!!!!

 

۳۶ راه حالگيری: ﴿مژده ، مژده!!! نه ببخشين منظورم اينه كه توجه ، توجه! خوندن اين مطلب برای اشخاص زير ۱۸ سال منع قانونی و شرعی و اخلاقی و ادبی و سياسی و اقتصادی و ... خلاصه ممنوعه! ولی اگه هم كسی خواست بخونه و زبونم لال ﴿نچ نچ نچ﴾ زير ۱۸ سالشه ، هيچ اشكالی نداره! من راضيم!﴾

راه ۱: روزهای تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش برای افرادی كه غير از ساديسم ، رگه هايی از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!﴾

راه ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارين تا جلويی ها زودتر راه بيفتن!

راه ۳: وقتی می خواين برين دست به آب ، با صدای بلند به اطلاع همه برسونين!

راه ۴: وقتی از كسی آدرسی رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!

راه ۵: كرايه تاكسی رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون ، به صورت اسكناس هزاری پرداخت كنين!

راه ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!

راه ۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين!

راه ۸: توی اتوبان و جاده روی لاين منتهی اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين!

راه ۹: وقتی عده زيادی مشغول تماشای تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين!

راه ۱۰: از بستنی فروشی بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه!

راه ۱۱: در يك جمع ، سوپ يا چايی رو با هورت كشيدن نوش جان كنين!

راه ۱۲: به كسی كه دندون مصنوعی داره بلال تعارف كنين!

راه ۱۳: وقتی از آسانسور پياده ميشين دكمه های تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين!

راه ۱۴: وقتی با بچه ها بازی فكری می كنين سعی كنين از اونها ببرين!

راه ۱۵: موقع ناهار توی يك جمع ، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين!

راه ۱۶: ايده های ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين!

راه ۱۷: بوتيك چی رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!

راه ۱۸: شمعهای كيك تولد ديگران رو فوت كنين!

راه ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين!

راه ۲۰: وقتی كسی لباس تازه می خره بهش بگين خيلی گرون خريده و سرش كلاه رفته!

راه ۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين!

راه ۲۲: روی ماشينتون بوقهای شيپوری نصب كنين!

راه ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از يه مدت طولانی می بينين بگين چقدر پير شده!

راه ۲۴: وقتی كسی در يك جمع جوك تعريف می كنه بلافاصله بگين خيلی قديمی بود!

راه ۲۵: چاقی و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوری كنين!

راه ۲۶: بادكنك بچه ها رو بتركونين!

راه ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين!

راه ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو كوتاه می كنه بهش بگين كه موی بلند بيشتر بهش مياد!

راه ۲۹: بچه جيغ جيغوی خودتون رو به سينما ببرين!

راه ۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشين جا بذارين و وقتی به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايی از مازوخيسم در بر داره!﴾

راه ۳۱: ايميل های فورواردی دوستتون رو هميشه برای خودش فوروارد كنين!

راه ۳۲: توی كنسرتهای موسيقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنين!

راه ۳۳: هر جايی كه می تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توی دستكش دوستتون بهتره!﴾

راه ۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توی قنددون بذارين!

راه ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنين!

راه ۳۶: دوستتون كه پاش توی گچه رو به فوتبال بازی كردن دعوت كنين!

 راه ۳۷: عكسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا كنين!

راه ۳۸: پيچهای كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين!

راه ۳۹: با يه پيتزا فروشی تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشی روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين!

راه ۴۰: شيشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض كنين!

راه ۴۱: موقع عكس رسمی انداختن برای هر كس جلوتونه شاخ بذارين!

راه ۴۲: توی ظرفهای آجيل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارين!

راه ۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!

راه ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشينتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشين!

راه ۴۵: توی جای كارت دستگاههای عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!

راه ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شيرهای آب توالت هتل ها رو عوض كنين!

راه ۴۷: يكی از پايه های صندلی معلم يا استادتون رو لق كنين!

راه ۴۸: توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چی شعر بلده بخونه!

راه ۴۹: چراغ توالتی كه مشتری داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين!

راه ۵۰: ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطی پاتی بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين!

 

 



  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢

جاده ...!!!!!

:: جـــاده ::

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي
را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش
رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا
و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست
ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ
ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه
بايد ته ى اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر
آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها
را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى
ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود
بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى
احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه
چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى
باشد يا چهار باندى ؟؟!!

 ...............................................................................................

پس بهتون اندکی ثابت شه که ما مردا با چه موجودات  عجيب غريبی طرف هستيم

و بايد بيشتر مواظب خودمون باشيم ....

 

البته خود خانم های که ميان و ميخونن درک ميکنن که من چی ميگم !!!!!!!( البته اگه منو خانما نزن )

 

................................................................................................

 

از ماه رمضونم نه روز گذشت و حتی الان به روز دهم وارد شديم  ؟!

خيلی روزا داره تند ميگذره    ؟ 

 

نماز روزه همتون قبول  درگاه خدا ....

 

شب همگی خوش و ...  برميگردم حتما !!!!

 

 

 

  
نویسنده : farhad noori ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

← صفحه بعد